ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

سال 92 مبارک

عزیزم عشقم سال 92 مبارک ان شاالله سال خوبی داشته باشی و بهترین هارو برایت آرزو دارم نازنینم اینم چندتا عکس ماجرای تحویل سال بعدا برات مینویسم چون الان واقعا از دست تو خسته هستم چون ...ماجرا دارد...این عکس قبل از تحویل سال انداختم ازت و این عکسای سفره هفت سینمون   این سفره هفت سین بخاطر جنابعالی  تا آخر 13بذر گوشه خانه پهن است   ...
23 فروردين 1392

اولین13بدررفتن سارینا92.1.13

اول سلام به جوجه دخملی مامان که روز به روز داره بازیهاش و شیطونی هاش و خندیدناش بیشتر میشه و هرروز من بیشتر تحریک میشم تا این جوجه 3وجب و نصفی بخورمش خدایا امروز 92.1.16 تازه امروز وقت کردم تا ماجرای اولین   زندگی جوجه فقسلیم بنویسم.خب شروع میکنیم بزار اول از رو 12بگم که قرار شد من جوجه کباب آماده کنم و مامانم هم شوید باقالی پلو با ماهی و خاله فریده هم بقیه وسایلا رو آماده کنه ماجرا از ساعت 5.30شروع شدکه منو خاله فریده رفتیم خونه مامانم تا برنامه فرداروبچینیم وتو خونه کنار بابایی خوابیده بودی که هنوز 5دقیقه نشده بود که رسیدیم خونه مامانم که بابایی زنگ زد و گفت بدو بیا که سارینا بیدارشده و خودش کثیف کرده و توهم که صدات از پای تلفن شنیده...
23 فروردين 1392

اولین باری که ساریناعروسی رفت92.1.15

سلام هلوی من وای که نگو هلواگه بدونی من وقتی تورو بارداربودم تنها میوه هایی که میخورم شاید باورت نشه اول هلو بود که اگه مثل معتادا گیرم نمیومد بجاش شلیل میخوردم و بعدشم که شد خرمالو وای که نگو من این 2.3 میوه رو حسابی خوردم گمونم روزی 10تا 15 باید میخوردم اصلانم دست خودم نبودا حالا بگذریم هلوی من ما روز 5 شنبه یعنی 92.1.15رفتیم عروسی دختر یکی از لوله کش هایی که برای مغازه بابایی کار میکنه سالن ستارخان بود من و تو مامانم و خاله فریده و فرزانه بعدشم که باباهادی و پسرعموش سجاد خودشون رسوندن اخه ما 2 عروسی دعوت بودیم اون یکی عروسی پسر عمه ناتنی بابایی بود که من خوشم نمیومد برم یعنی شوهر عمه بابایی رفته یه زن دیگه گرفته و حالا این عروسی پسر این ز...
23 فروردين 1392

امروز زلزله اومد92.1.20

سلام دخملی من وای سارینا امروز زلزله اومد مامانی ساعت 4.30 ظهر بود حدودا من و تو هرکدوم توی تختمون خواب بودیم و بابایی هم داشت تلویزیون تماشا میکرد که من احساس کردم که داره خونه میلرزه ها ولی گفتم شاید ساختمانهای کناریمونن که دارن خونه میسازن و خودم زدم به بیخیالی و البته تنبلیم اومد و خوابیدم که دیدم بابایی اومده میگه فریبا پاشو زلزله اومده منم که وقتی شنیدم دستپاچه شده بودم تمام دستام شروع به لرزیدن کرد البته بخاطر این بود که یدفعه با ترس از خواب بیدارشده بودم بود خلاصه من سریع بیدار شدم و  اومدم توی حال که ببینم چه خبر شده که باباگفت بدو بریم بیرون منم که با تاپ شلوارک بودم بابا بهم میگه برو چادر سرت کن آخه توی این وضعیت بقول این ضرب...
21 فروردين 1392

اینم یه شعر برای زلزه زدگان کاکی

زمین نلرز ‚ خانه های ما سست است... زمین نلرز ‚ خانه های ما کاه گلیست... زمین نلرز ‚ کودک من در کنج دیوار پراز خالی کنار عروسکش خوابیده است... زمین نلرز ‚ آرزویم دیدن خوشبختی فرزندانم است... زمین نلرز ‚ فردا میخواهم برای عروسی خواهرم کله قندبخرم... زمین نلرز ‚ هنوز به مادر بزرگم نگفتم که چقدر دوستش دارم... زمین نلرز ‚ هنوز دستانم میل به زندگی دارند...                                      &n...
21 فروردين 1392

من از عشق تو

منم مثل تو مات این قصه ام...                                                                                                       &...
18 فروردين 1392